اقایوسف ازبچه های محلمون بود.چندوقتی میشد که ازش خبر نداشتم.یه روز یکی از رفقای قدیمی رادیدم و سراغش رو از او گرفتم با خنده گفت :بدک نیست فقط طفلکی عاشق شده ...باشنیدن این گزارش احوال داغ ازاوخیلی خندیدیم وکنجکاوشدم که این جریان عاشقی رااززبون خودش بشنوم.تصمیم گرفتم بعدارظهرهمان روز یه سر برم دیدنش که برحسب اتفاق توی کوچه به هم برخوردیم خیلی خوشحال شدم بالبخندبهش نزدیک شدم وبعدازاحوال پرسی گفتم:
-اتفاقاقصدداشتم امروزبیام دیدنت
بعدلپش رو کشیدم وگفتم:شندیم عاشق شدی ناقلا!بگوببینم طرف ازخودت بزرگتره؟
باخنده گفت:اره
گفتم:بالاخره هم فاز بچه های محل شدیم حالاچراکوچکترازخودت رو انتخاب نکردی؟
گفت:ازبزرگتراشون بیشترخوشم می اید....
گفتم: دمت گرم، خوشم اومد خیلی رک و باحال شدی. آفرین. به این میگن رسم عاشقی. معنی نداره که از این مسائل کناره گیری کنی. حالا کجا می رفتی؟
گفت: می رفتم اگه بشه سر قرار ببینمش.
گفتم:باریک الله. نه بابا، حسابی راه افتادی... مثل اینکه جدا یه خبراییه. حالا با چی میری؟
گفت: با اتوبوس.
گفتم: بلیت خریدی؟
گفت: آره.
گفتم:اگر نداری بهن بدم.
گفت:خریدم. یه مقدار راه را هم باید پیاده برم.
گفتم: پیاده روی اش زیاده؟
گفت:برای من نه.
گفتم: پیاده روی عاشق تو این مسیرا که خستگی نداره
گفت:ولی پیاده روی اش بی خطر نیست.
گفتم: منظورت اینه که شاید بگیرنت؟
گفت:شاید بگیرنم. شاید اصلا بکشنم. یا ناقص العضو بشم.
گفتم: بی خیال. بگو ببینم از کجا پیداش کردی؟
گفت:خودش اول اومد، منم شناختمش. بعضی وقت ها باهاش قهر می کنم و یادم میره، ولی دوباره باهاش آشتی میکنم. اما اون هیچ وقت با من قهر نمی کنه .
گفتم: منم می شناسمش؟
گفت:تقریبا.
گفتم: پس طرف آشناس؟
گفت:آره، چه جورم، خودی و خودمونی.
گفتم: قصدت چیه؟
گفت: داماد بشم.
گفتم:خانواده ات راضی هستن؟
گفت:نه، ولی مجبورا راضی بشن.
گفتم: مادرت بفهمه چی؟
گفت:ممکنه از غصه دق کنه.
گفتم:نمی ترسی؟
گفت:خدا بزرگه، منم مثل بقیه عاشقا.
گفتم:تو ساک چی داری؟
گفت:لباس دامادی.
گفتم: چند خریدی؟
گفت:بهم داده.
گفتم:حلقه چی؟
گفت: خودم خریدم.
گفتم:خاک بر سرت. از حالا پیشش ذلیل نباش. اون باید می خرید.
گفت: چون ذلیلشم خوددم خریدم.
گفتم: مدش بالاس؟
گفت: نه، خیلی خاکیه.
گفتم: از تو چی می خواد؟
گفت: همه چی.
گفتم: شماره تلفونشو گرفتی؟
گفت: تلفن نداره، اما ادرسش رو بلد شدم.
گفتم: تو که شماره ات رو بهش دادی.
گفت: احتیاج نبود.
گفتم: با هم بیرون می رید؟
گفت: گه گداری.
گفتم: ناراحت نمی شه تو بسیجی هستی؟
گفت: تازه خوششم می یاد، اون بسیجی ها رو دوست داره.
گفتم:کجا بیشتر می بینیش؟
گفت:تو مهمونی ها که باهاش می رم.
گفتم: کدوم مهمونی ها؟
گفت: بعدا می فهمی.
گفتم:زیاد اصرار نمی کنم، ولی ما رو دعوت کن.
گفت: باشه، ولی جا نزنی.
گفتم:حدودا کی عروسیه؟
گفت: تقریبا هر وقت اون بخواد.
گفتم: اگر تو شهر خودمون باشی خونه ات می یام.
گفت: اگه برگشتم هر وقت خواستی بیا.
گفتم: حالا به نظرت خوش اخلاقه؟
گفت: خیلی.
گفتم: تنها می ری خواستگاریش؟
گفت: والله خواستگار که زیاد داره. همه می ریم، هرکدوم رو قبول کنه دیگه خوش به حالش می شه.
گفتم: سعی کن زیاد خودشون گیره. خواست بگیره حالشو بگیر.
گفت: پس هنوز نشناختیش.
گفتم: شاید، ولی اینطور که تو تعریفشو می کنی وبهش دل دادی و داری منو تشویق می کنی همرات
بیام. البته اگه اجازه...
گفت: خوب تو هم بیا. اگه عروسی جور شد، همه لباس ها، کتاب ها و نوارهامو ببخشید به اونایی که
محتاج اند. هرکسی لباس نداره، لباس هامو بهش بدید. هرکس هم می خواد عروسی کنه کتاب ها و
نوارها رو.
گفتم: کتابا و نوارات در مورد چیه؟
گفت: در مورد عروسی دیگه.
بعد چون او دیرش می شد خداحافظی کرد و رفت. چند وقت بعد که عروسی کرد، کارت دعوتش اومد در
خونه مون. وقتی دعوت نامه رو خوندم، قطرات اشک و حسرت بر گونه ام غلطید. آرام گفتم: خوش به
حالت که خوشبخت شدی. یوسف دل، تو بازار جبهه، فقط یه خریدار داره.
یادش گرامی و راهش پر رهرو باد!
